دانستنیها

علمی,تاریخ،تکنولوژی،هنر,تغذیه,هوش,ورزش,رایانه,سلامتی,اندیشه,ادبی,روانشناسی و دیگر مطالب

دانستنیها

علمی,تاریخ،تکنولوژی،هنر,تغذیه,هوش,ورزش,رایانه,سلامتی,اندیشه,ادبی,روانشناسی و دیگر مطالب

دانستنیها

در این مجموعه بیش از 1000مطلب علمی،سلامت،ورزشی،تغذیه،رایانه،... برای علاقه مندان ارائه شده است.با تشکر از توجه،انتقادات و پیشنهادات شما.مهندس مجید غفوری با تجربه 30 سال مطالعه پیرامون علوم مختلف.
majidghafouri@kiau.ac.ir
ghfori@gmail.com
پیامرسان telegram.me/metallurgydata
09356139741
مشاوره و سخنرانی

بارکد شناسایی آدرس دانستنیها
بایگانی

metallurgydata@
&
dandanebabr@
 
مجید غفوری
 

اولین ربات زنده و خود درمانگر دنیا
دانشمندان با استفاده از سلول های بنیادی قورباغه اولین ربات زنده و خود درمانگر دنیا را ساختند. به گفته آنها این ربات، «نوع کاملاً جدیدی از موجود زنده» است.
ربات های زنده با همکاری محققان دانشگاه ورمانت (University of Vermont) و دانشگاه تافتس (Tufts University) ساخته شده و با در نظر گرفتن قورباغه پنجه دار آفریقایی، «Xenobot» نامگذاری شده اند.
ربات های مذکور به خاطر اندازه بسیار کوچک (کمتر از یک میلیمتر) می توانند در بدن انسان حرکت کنند. آنها توانایی جا به جایی، شنا کردن و کار گروهی را داشته و تا هفته ها بدون غذا زنده می مانند.
محققان برای ساخت ربات های مورد بحث سلول های بنیادی را از جنین قورباغه استخراج کرده و آنها را رشد دادند. آنها سپس سلول ها را برش داده و به کمک ابرکامپیوتر به شکل اعضای بدن که تاکنون در طبیعت دیده نشده، درآوردند.
به گفته دانشمندان سلول های پوستی ساختار را شکل داده و سلول های ماهیچه قلب نیز سبب حرکت مستقل ربات می شوند. این ربات ها قابلیت خود درمانگری نیز داشته و پس از برخورد جسم نوک تیز، خود را مداوا کرده و به حرکت ادامه می دهند.
به گفته محققان ربات Xenobot نه یک ربات سنتی است و نه یک موجود زنده؛ بلکه نوع جدیدی از موجود مصنوعی زنده و قابل برنامه ریزی است. این ربات ها شبیه حباب های صورتی رنگ و قابل حرکت بوده و در ساختار آنها هیچ چرخ دنده یا بازوی رباتیک به کار نرفته است. به گفته محققان این «ماشین های بیولوژیکی» توانایی دستیابی به اهدافی را دارند که از توان ربات های فلزی و پلاستیکی خارج است.
پژوهشگران با اشاره به اینکه ربات های معمولی با گذشت زمان فرسوده شده و اثرات مخربی روی سلامت و محیط زیست بر جای می گذارند، ربات Xenobot را دوستدار محیط زیست دانسته و به ضرر کمتر آن برای سلامتی انسان تأکید کردند.
از این ربات ها می توان در طیف گسترده ای از کارها از جمله پاکسازی ضایعات هسته ای، جمع آوری پلاستیک های بسیار ریز از دریا و درمان تصلب شرایین استفاده کرد. این ربات ها می توانند بدون غذا تا روزها و هفته ها در محیط های آبی فعالیت کنند؛ به همین دلیل می توان از آنها برای انتقال دارو در بدن نیز استفاده کرد.
علاوه بر این ها می توان از ربات Xenobot برای مطالعه بیشتر در مورد سلول ها نیز استفاده کرد که درب های جدیدی را به روی روش های درمانی پیشرفته و افزایش طول عمر انسان خواهد گشود.
محققان با ذکر اینکه دستاورد آنها تأثیر بسیار بزرگی در حوزه پزشکی ترمیمی (Regenerative Medicine) دارد، به چند مورد از موارد استفاده باورنکردنی ربات مورد بحث از جمله تصحیح نقص های مادرزادی، ریشه کن کردن پیری و تبدیل تومورها به بافت معمولی اشاره کرده و می گویند آنها برای احیاء سریع پس از عمل جراحی و درمان بیماری های دژنراتیو نیز کاربردی خواهند بود.
ربات Xenobot خواننده را یاد فیلم های علمی-تخیلی و ویران شهرهای آینده می اندازد؛ ولی محققان می گویند جای نگرانی نیست، چون Xenobot ها توانایی نمو و تولید مثل نداشته و با اندوخته غذایی خود تا حدود یک هفته زنده می مانند. البته طول عمر آنها در صورت قرارگیری در محیط های غنی از مواد مغذی تا چند هفته افزایش پیدا خواهد کرد.

ایده‌های جدید از آدم‌هایی که فرصت دارند به ایده‌های جدید بپردازند، بسیار بیشترند و سریعتر هم زیاد می‌شوند. یکی از این ایده‌ها، طراحی و ساخت روبات‌های مینیاتوری با استفاده از سلول‌های زنده است که حالا گروهی از دانشگاه‌های ورمونت و تافتز آن را به انجام رسانده‌اند. این گروه توانسته‌اند ساختارهایی از سلول‌های زنده بسازند که می‌توانند کارهایی خاص انجام دهند. سلول‌های سازنده این ساختارها با دستکاری سلول‌های پایه برداشت شده از نوعی قورباغه تولید شده‌اند که در کنار هم مانند قطعات لگو یک ساختار سه‌بعدی می‌سازند.
بعضی از این سلول‌ها به سلول‌های بافت قلبی بدل شده و بعضی بافت پوست. آنچه این دو نوع سلول را از هم متفاوت می‌کند آن است که سلول‌های بافت قلبی با تپش برای لحظه‌ای تغییر اندازه می‌دهند اما سلول‌های پوستی نه. سپس محققین بر اساس الگوهایی از پیش طراحی شده، شروع به چیدن گروه‌های سلولی روی هم کردند. اما کدام الگو؟ و طراحی این الگوها چگونه است؟

​برای طراحی الگوها، آنها با استفاده از روش‌های هوش‌مصنوعی ساختارهایی تولید کردند که بعضی از سلول‌های آنها تپنده (مکعب‌های قرمز) و سلول‌های دیگر ثابت (مکعب‌های سبز) بودند. این ساختارها درون یک محیط شبیه‌سازی فیزیکی مورد بررسی قرار می‌گیرد تا شکل رفتار ساختار (روبات؟) که با تپش سلول‌های قرمز تغییر می‌کند، مشخص شود. با بهره‌گیری از الگوریتم فرگشتی، به مرور ساختارهایی جدید طراحی شد که بتوانند عملیات خاصی را بهتر و بهتر انجام دهند. برای مثال ساختاری که بتواند در محیط حرکت کند یا چیزی را با خود حمل کند.
پس از سرهم کردن این ساختارها با استفاده از سلول‌های برگرفته از سلول پایه قورباغه، آنچه حاصل شد را می‌توان نوع جدیدی از ماشین‌ها در نظر گرفت. ماشینی با اجزای زنده که DNA مشخصی دارند. گرچه خود این اجزا و DNAشان هم می‌تواند دستکاری شود. این کار همین امروز هم صورت می‌گیرد و شاخه‌ای از دانش به نام «زیست مصنوعی» است که در آن هم با طراحی DNA خاص می‌توان باکتری‌ها و ویروس‌های مهندسی‌شده خلق کرد که کارهایی خاص برای ما انجام دهند.
تفاوت پروژه اخیر در آن است که در ابعادی بزرگتر با موضوع مواجه می‌شود. از کاربردهای مهم مهندسی زیستی، مهندسی متابولیزم است که برای مثال می‌توان با استفاده از آن، ارگانیزم‌هایی ساخت که از هوا برایمان غذا بسازند! یا پلاستیک را تجزیه کنند یا حتی برایمان دارو تولید کنند. اما این زنوبات‌های جدید، به ساختار و سازوکار ریختی یک توده زنده توجه می‌کنند. نام آنها برگرفته از موجودی است که سلول‌های سازنده‌شان از آن گرفته شده است. نوعی قورباغه افریقایی به نام Xenopus laevis. با چیدن سلول‌های زنده کنار هم، ساختاری موقتی ایجاد می‌کنند که پس از مدتی هم با مرگ سلول‌هایش از میان می‌رود. اما تا زمانی که سلول‌ها زنده باشند، می‌توانند مانند موتور و تسمه و چرخ‌دنده‌های یک ماشین ایفای نقش کنند و کارهایی خاص انجام دهند. سلول‌های زنده سازنده این روبات‌ها همراه خود ذخیره کوچکی از غذا همراه دارند. هنگامی که غذایشان تمام شود، خواهند مرد و ربات از کار می‌افتد. با این حساب می‌توانند بدون مشکل در بدن موجودات زنده دیگر هم استفاده شود.
هنوز خیلی خیلی زود است نگران روبات‌های زنده شورشی یا حتی طراحی شده توسط دانشمندان دیوانه قدرت باشیم که بشر را منقرض کند. این فناوری هنوز بسیار ابتدایی است
این روبات‌ها به روشی مشابه کامپیوترهای امروزی که قابل‌برنامه‌ریزی هستند، قابلیت دریافت و اجرای برنامه را ندارند. آنها دستگاه عصبی ندارند و نمی‌توان به آنها دستور داد کاری جز آنچه برای آن طراحی شده‌اند انجام دهند. بیشتر ماشین‌هایی هستند که شکل ساختارشان کاری که می‌کنند را تعیین می‌کند. اما این ساختار ویژه را هم می‌توان نوعی برنامه‌ریزی دانست. به همین دلیل محققان آنها را «قابل برنامه‌ریزی» خطاب کرده‌اند. گرچه این شاخه‌ای جدید از فناوری روبات‌های زیستی است و ممکن است در طی دهه‌های بعد خبرهای هیجان‌انگیزتری هم درباره آنها بشنویم، اما هنوز خیلی خیلی زود است نگران روبات‌های زنده شورشی یا حتی طراحی شده توسط دانشمندان دیوانه قدرت باشیم که بشر را منقرض کند. این فناوری هنوز بسیار ابتدایی است و خیلی زود است نگران سواستفاده‌های احتمالی از آن باشیم. بله، در نهایت فرصت و سرمایه‌گذاری کافی که روی آن -مانند هر فناوری دیگر- شود، می‌تواند ابزاری کارا برای رسیدن به اهداف خاص باشد. به‌جای ترس از آن باید سازوکار توسعه دانش و نظارت بر فناوری را به گونه‌ای تصحیح کرد که فناوری‌های جدید به جای آنکه برای بخش بزرگی از مردم ترس و نگرانی ایجاد کند، امید و امکان زیستن در جهانی بهتر را به آنها نوید دهد. ضمنا همین امروز هم خطرات بزرگی تهدیدمان می‌کنند که شاید این نوع فناوری‌ها بتوانند دیر یا زود برای حل آنها به کمک‌مان بیایند. شاید برای پاک کردن اقیانوس‌ها از آلودگی یا رساندن دارو به عمق بافت‌های بدن.

کلیپ متن در تلگرام  : metallurgydata@

مجید غفوری
 

لینک دانلود کتاب صوتی پراکنده بیا - 45 مگابایت

برگرفته از تَذکرة‌الاولیاء ، عطّارِ نیشابوری‌

در بیابان های «ری» پسر جوانی به نام «نصیر»، به سودای تجارت، قدم در راه گذاشته بود، اما همه سرمایه‌اش را به باد داده و تنها یک خورجین خالی و شتری برایش مانده بود که در نیمه راه، شتر نیز به دست راهزنی ناجوانمرد، به یغما رفت....
«نصیر» که سرمایه خود را از دست داده است، پای پیاده راه «ری» در پیش می گیرد، غافل از اینکه شب، کمینگاه هزار خطر است. گرگی در بیابان به او حمله می کند و نصیر از ترس به خاک می افتد، اما «نصرت چوپان» نصیر را از چنگال مرگ می ‌رهاند و از او خواهش می کند به جبران محبتش خواهرزاده بیمارش یعنی «گلاب» را به حکیمی در ری برساند. نصیر به ناچار می پذیرد و خروس خوان به را ه می افتد و شب هنگام به کاروان سرای «امیرعلاء» می رسد.
نصیر، حکیمی می یابد و گلاب را به او می سپارد و در میان مسافران دوست قدیمی اش «مسعود» را می‌بیند و در حجره او ساکن می شود. در آنجا «علی ابوالحسن خرقانی» را می یابد؛ طلبه‌ای جوان از دیار «نیشابور» که به توصیه استادش پراکنده سفر می کرد تا به مقصدش برسد. اما وقتی علی ابوالحسن به خواب می رود، نصیر در بقچه طلبه، رقعه ای به خط «قاضی القضات» نیشابور پیدا می کند که حاکمان ولایات را به تکریم صاحب رقعه سفارش می کرد؛ با این اتفاق فکری به ذهنش می رسد و وسوسه می شود تا در پاسخ سرزنش های پدرش ادعا کند که در یک سال گذشته به تحصیل علوم پرداخته و اکنون طلبه‌ای شایسته و محترم است....
آیا «نعیم بزاز» ادعای پسر ناخلفش را خواهد پذیرفت؟
آیا نصیر نزد اهالی ری پذیرفته خواهد شد؟ ......

کل داستان را در فایل صوتی بشنوید.

مجید غفوری

 

زندگی اسرارآمیز رومن گاری
نویسنده: اما گارمن

در دوم دسامبر 1980، رومن گاری در آپارتمانش واقع در پاریس دراز کشید، شمعی را در شمعدانی هم اندازه شمعدان های کنیسه ها پای تختش روشن کرد و سر یک تپانچه کالیبر 38 مارک «اسمیت و وسون» را در دهانش گذاشت. چند ثانیه بعد، زندگی یکی از مشهورترین و پرکارترین نویسندگان فرانسه –که در عین حال یک قهرمان نشان شجاعت گرفته، یک دیپلمات جهاندیده و یک اغواگر بدنام نیز بود- به پایان رسید.

اما کار او چیزی بیش از خودکشی بود: این آخرین کنش اسطوره یی یک مرد پریشان حواس بود که تمام آدم ها و رخدادهای زندگی اش را به ماهرانه ترین شیوه ممکن در کتاب هایش تحریف کرد. «ژنت» راوی رمان «حضرت سلیمان» (1979) و یکی از آخرین شخصیت های دگرگون شده رومن گاری خود را «نا میرا» می خواند و می گوید: «این جهانی است که همواره به من لذت می بخشد.» همین احساس به شکلی سیاه نگرانه تر در زندگینامه خود نوشت «میعاد در سپیده دم» (1960) بیان می شود: «تراژدی واقعی این است که شیطانی پیدا نمی شود تا روح شما را بخرد.»

    گاری در انتهای حیاتش داستان دیگری را هم برای پس از مرگش برنامه ریزی کرد: یادداشتی پشت جلد یکی از کتاب هایش نوشت با عنوان «زندگی و مرگ امیل آژار» که اعترافی بود درباره ترفندی که موجب شد او با امضای دروغین «امیل آژار» خود را نویسنده یی جوان جا بزند و در سال 1975 جایزه گنکور را تصاحب کند.

حال آنکه نوزده سال پیش تر از آن، رومن گاری با نام اصلی خودش این جایزه را دریافت کرده بود. اما با یک شلیک، فرانسه دو نویسنده بزرگش را از دست داد. رویدادهای من درآوردی موجب می شوند تا حقایق نا مشخص شوند: تنها به لطف نگارنده زندگینامه رومن گاری (و البته دلداده قدیمی او) «مریام آنیسیموف» است که جزییاتی درباره حقایق زندگی او قابل تایید شده است.

او با نام رومن کاسیو در ماه مه 1914 در ولنای لیتوانی به دنیا آمد. پدر و مادرش لبیا و نینا کاسیو از یهودیان روسیه بودند و این به معنای نقش داستان های مختلفی است که گاری درباره نژاد تاتار یا قزاق خود از سوی خانواده پدری یا معرفی خودش به عنوان فرزند نامشروع یک بازیگر تئاتر به نام ایوان موسیوکین سرهم می کند. در حقیقت، لبیا ناگهان رومن و مادرش-که پیش تر بازیگر تئاتر بود- را وقتی ترک کرد که او تنها 10 سال داشت.

نینای بی شوهر-که با شاخ و برگ هایی که رومن گاری در رمان شاهکارش «میعاد در سپیده دم» به روابط شان داده بدل به چهره یی فنا ناپذیر شده است- تمام نیروی خود را صرف شکل دادن به سرنوشت پسر خود کرد. کسی که رومن او را مادری متظاهر از دوزخ می خواند: دوران کاری مادر کوتاه بود، اما مسلم می دانست که شهرت به سراغ پسرش خواهد آمد.

نینا - طبق گفته رومن گاری در یک مصاحبه رادیویی در سال 1973- «مبتلابه «جنون پیشرفته فرانسه دوستی» بود. نوعی ژاندارک برآمده از یهودیان بلوک شرق اروپا» در نتیجه وقتی که رومن 14 ساله بود، همراه مادرش از ورشو به نیس نقل مکان کرد تا نینا بتواند رویاهایش درباره روموشکا (نام تحبیبی رومن به زبان مادری اش) را تحقق بخشد: «تو برترین نویسنده فرانسه خواهی شد، تو ویکتور هوگو خواهی شد، تو شاتوبریان، گابریل دانوزیو و سفیرکبیر فرانسه خواهی شد.»

آنها دو اتاق در خیابانی اجاره کردند که از خوش حادثه نامش «خیابان شکسپیر» بود. نینا- چنان که رومن گاری در «میعاد در سپیده دم» می نویسد- به سختی کار می کرد. او مشاغل مختلفی را تجربه کرد: کف بینی، آرایشگری، تیمارداری سگ ها، آباژور سازی، مدیریت ساختمان، سهامداری تاکسی سرویس و حتی مدتی با شیادی خودش را هنرمند جا می زد و در لابی هتل ها، اشراف زاده های روس را تلکه می کرد و به زور «آخرین جواهرات بازمانده از خاندان» خود را به آنها قالب می کرد.

در این حین و بین، رومن به مدرسه رفت و در اوقات فراغت به تغییر دادن نام خود فکر می کرد: «من هر روز توی اتاق کوچکم می نشستم و منتظر می ماندم تا فرشته الهام به ملاقاتم بیاید. سعی می کردم برای خودم نامی مستعار اختراع کنم که هم خوش آهنگ باشد و هم باشکوه. رویای هنرمند شدن من، یک امضای هنرمندانه، برای غلبه ام بر حس عدم امنیت و بی پناهی ام در برابر تمام چیزهایی که مادرم از من انتظار داشت، به حد کافی دلگرم کننده بود.

این فرآیند زمان زیادی برد. در سال 1935 او نام کوچکش را به رومن تغییر داد و نهایتا نام کامل «رومن گاری» را در سال 1940 برای خود برگزید، یعنی زمانی که در نیروی هوایی فرانسه آزاد در لندن مشغول خدمت بود. نام خانوادگی منتخبش - طبق تاکید و تاییدی که خود در گفت وگویی طولانی با دوستش فرانسوا بوندی داشته و در کتابی به نام «شب آرام خواهد بود» (1974) منتشر شده است- به زبان روسی یعنی: بسوزان! رومن گاری در مصاحبه رادیویی سال 1973 به یاد می آورد که نینا «استاد افسانه بافتن» بود برای پسرش هم در این زمینه سنگ تمام می گذاشت و از موضوع های رمانتیک گرفته («زیباترین زنان پیش پای تو جان خواهند داد!») تا کامیابی های نظامی، دیپلماتیک و مهم تر از همه ادبی درباره پسرش غلو می کرد.

اما انتظارات او یکی پس از دیگری برآورده شدند: رومن دو بار ازدواج کرد، یک بار با لسلی بلانش، نویسنده و بار دیگر با جین سیبرگ، بازیگر، او توانست نشان شجاعت و لژیون دونور را دریافت کند، بعد به عنوان دیپلمات در بلغارستان، پاریس، سویس و ایالات متحده خدمت کرد و البته توانست به مشهورترین نویسنده زمان خود در کشور فرانسه تبدیل شود و حتی نام و آوازه یی در حد بازیگران سینما برای خود دست و پا کند.

چرا رومن گاری با چند نام نویسندگی را تجربه کرد؟
نویسنده: سمیه نوروزی
رومن گاری نوشتن را با اسم شناسنامه یی اش یعنی رومن کاتسف شروع کرد. سه اثر با این نام از او باقی است. پس از آن نام رومن گاری را گویا بیشتر به خاطر قهرمان رمان خداحافظ گری کوپر، برای خود انتخاب کرد. حدود 30 کتاب اعم از رمان، مجموعه داستان، نمایشنامه و. . . با این نام از خود به جای گذاشت. دو رمان هم با نام های فوسکو سینیبالدی و شاتان بوگا دارد. اما ماندگارترین اسم مستعاری که برای خود انتخاب کرد، امیل آژار است.

درست در سال های کاری نویسنده یی به نام رومن گاری که با رمان اولش تربیت اروپایی (1945) جایزه منتقدان و با پنجمین اثرش ریشه های آسمان (1956) جایزه گنکور را از آن خود کرد، نویسنده یی ظاهر شد با سبک و سیاقی متفاوت با گاری به اسم آژار. امیل آژار نیز با دومین رمانش زندگی در پیش رو (1975) جایزه گنکور را به خود اختصاص داد. درست در سالی که نخستین رمان آژار نازنازی (1974) منتشر شد، رومن گاری کتابی درآورد با عنوان شب آرام خواهد بود: مصاحبه یی داستانی با رومن گاری. . . همزمان با زندگی در پیش روی آژار، گاری یکی از بهترین آثارش را چاپ کرد با عنوان از اینجا به بلیت شما بعد اعتبار ندارد.

در سال 76 آژار اسم مستعار را بیرون داد و گاری یک سال بعدش دو رمان خوب منتشر کرد. در سال 79 نیز گاری یک رمان و یک نمایشنامه و آژار یک رمان منتشر کردند. سال بعد رومن گاری خودکشی کرد و یک سال پس از مرگش کتابی از او منتشر شد به نام: زندگی و مرگ امیل آژار. منتقدین پس از این کتاب و به دنبالش با مطالعه دقیق و تطبیقی و حتی کلمه به کلمه آثار آژار و گاری بود که توانستند کم و بیش پی به قصد رومن گاری ببرند. یکی از مشخص ترین اهداف این بود که نویسنده دلش می خواست با انتخاب نامی دیگر و شروع دوباره ادبیات از نگاهی دیگر، مرگ قریب الوقوع را افول دوران طلایی نویسندگی اش را پس بزند: اما این کار را به شیوه رومن گاری انجام بدهد: با ریشخند جامعه ادبی و دست انداختن تشکیلاتی چون جوایز داخلی فرانسه و از سویی دیگر با در تضاد کامل قرار دادن آثار گاری و آژار.

از اینجا به بعد بلیت شما اعتبار ندارد، گاری با وقاحت تمام با تابوی افول زندگی جسمی برخورد می کند و دست آخر این حس را به خواننده می دهد که باید پرچم را پایین آورد و تسلیم قدرت طبیعت شد. در روشنایی زن، گاری به سرنوشت و اقبال آدم هایی می پردازد که زنده اند و مشغول زندگی، اما کورکورانه پیش می روند و به اسم قانون، زنده بودن را و عشق را نابود می کنند. به موازات، قهرمان های آژار، سلیمان شاه، مادمازل کورا، مادام رزا، موسیو هامیل و. . . در عین پیری بیش از حد، تسلیم و پیر شدن را پس می زنند و با قدرت تمام به افسردگی و ناامیدی اجازه ابراز وجود نمی دهند. این هزینه دربرابر ناتوانی و مرگ، زمانی ارزش پیدا می کند که مخاطب با سمبولیسم خاص نویسنده، به دنیای رو به افول رجعت داده می شود.

یکی دیگر از قهرمان های گاری، جنگجویی کهنه کار است که در حالی که آخرین ساعت های عمرش را می گذراند، بار دیگر می خواهد بر تمامی گونه های فاشیسم موجود غلبه کند: به ویژه قدرت های دیکتاتوری طبیعت. این گونه است که آخرین کلمات دلهره سلیمان شاه می شود: «باید عشق ورزید». . . این پیام نهایی رومن گاری است. گاری تا آنجا پیش می رود که با دست خود زیر سنگینی نام آژار قرار گیرد. موفقیت زندگی در پیش رو آنقدر است که کتاب همزمان از اینجا به بعد بلیت. . . گاری را زیر سوال می برد. منتقدان گاری را محکوم به کپی برداری از آژار جوان می کنند.

گاری در مصاحبه یی می گوید: «نازنازی را دوست داشتم. اما زندگی در پیش رو را هنوز نخوانده ام. به نظرم نویسنده اش نمی تواند طولانی مدت خودش را از دید عموم پنهان کند.» قابل تصور است برتری آژار که گاری نقشش را به پل، نوه دایی اش سپرده بود، در مقابل این نویسنده جاافتاده، و مقایسه منتقدان تا چه حد رومن گاری را سرگرم کرده و خندانده. بی خود نبود نوشته خداحافظی گاری: «خیلی خوش گذشت، ممنون و خداحافظ.» او در مصاحبه یی با لو موند در 26 نوامبر 1975 می گوید: «درست است: شاید در رمان برگزیده گنکور احتمال تاثیرپذیری از نوشته های من وجود داشته، هرچند ناچیز. بله. پل نوشته های مرا خوانده، بدیهی ست.

اما بگویید ببینم، چطور ممکن است من وقت داشته باشم هم رمان امیل آژار را نوشته باشم، هم آخرین کارم از این جا به بعد بلیت. . . را به انگلیسی ترجمه کرده باشم، هم یک نمایشنامه را تمام کرده باشم و هم یک سناریو بنویسم؟ قهرمان و ابر انسان نیستم که بتوانم قلم پل را هم بگیرم و جاش بنویسم. نه، واقعا باید این فکرها را از بین برد و پل را جدی گرفت. نباید بگذاریم پسرک صدمه یی ببیند.» از طرفی آژار در کتاب اسم مستعار می نویسد: «وقتی روزنامه ها نوشتند امیل آژار وجود خارجی ندارد و ساختگی است، راست می گفتند. من با خشونت تمام و با شدت تمام ساخته شده بودم، قسم می خورم. حتی می توانم بگویم به دقت مرا ساخته بودند. . .»

    کتاب زندگی و مرگ امیل آژار پر است از گفته هایی که بر علاقه رومن گاری به ادامه زندگی با قدرت جوانی صحه می گذارد: «از اینکه فقط خودم باشم، خسته شده بودم.» نویسنده تاکید می کند دیگر نمی تواند تصویر رومن گاری را که دودستی به او چسبیده، تحمل کند چرا که با وجود شهرتی که برای خود دست و پا کرده، دیگر قادر نیست با آزادی کامل هرچه دلش می خواهد بنویسد: تولدی دوباره بود. از نو شروع کرده بودم.

یک بار دیگر همه چیز را در اختیارم گذاشته بودند. . . این میل به آزادی در نوشتن، مختص به گاری نیست. نویسنده های بسیاری بودند که در زمان جنگ یا دیکتاتوری کشورشان مجبور به استفاده از نام مستعار شدند. اما نویسنده یی پیدا می شود که در زمان صلح و در حالی که می تواند با نام واقعی خودش جولان دهد، تصمیم می گیرد به استفاده از نام مستعار. فرناندو پسوآ در یکی از کتاب هایش اشاره می کند: «همه ما دو زندگی داریم: زندگی واقعی مان همان است که در کودکی رویایش را بافته ایم، رویایی که در جوانی و میانسالی توی ابرها همچنان به پرداختنش ادامه می دهیم: زندگی جعلی مان همینی است که در روابط مان با دیگران از سر گرفته ایم، رفتاری کاربردی که به نفع مان است، زندگی ای که با خوابیدن توی تابوت تمام می شود.»

اما واقعیت آن است که این زندگی های جعلی به وضوح جریان دارد و چیزی نیست که از چشم دیگران پنهان باشد. جریانی که رومن گاری با اشراف به آن تن نمی دهد و با دست هایی کاملاتوانا، از وجود خودش شخصی دیگر خلق می کند و همزمان با وجود رومن گاری، امیل آژار را می آفریند و زندگی اش می کند. تفاوت دیگر گاری با باقی نویسنده های مستعار، میل او به تغییر مداوم این نام مستعار است.

اینکه با دست کم شش نام بشود نوشت و هر کدام همزمان با استفاده از نام های دیگر. او در سال 1974 با سه نام، سه رمان می نویسد. نکته جالب دیگری که منتقدین به آن اشاره کرده اند، میل به دیگری بودن حتی در قهرمان های داستان های گاری است. یعنی همان چیزی که گاری آرزویش را در سر می پروراند. او خودش در کتاب نام مستعار نوشته آژار می نویسد: «همیشه یکی دیگر بوده ام. » گاری در لیدی ال پیرزنی خلق کرده که پشت اسم مستعارش پنهان شده، دست آخر زمانی که حس می کند ممکن است همین روزها عمارت کلاه فرنگی اش به دست شهرداری خراب شود، به اجبار راز نام واقعی اش را برای معشوق ابدی ازلی اش فاش می کند. کاری که رومن گاری در کتاب زندگی و مرگ امیل آژار انجام می دهد
. . .

 

مجید غفوری