دانستنیها

علمی,تاریخ،تکنولوژی،هنر,تغذیه,هوش,ورزش,رایانه,سلامتی,اندیشه,ادبی,روانشناسی و دیگر مطالب

دانستنیها

علمی,تاریخ،تکنولوژی،هنر,تغذیه,هوش,ورزش,رایانه,سلامتی,اندیشه,ادبی,روانشناسی و دیگر مطالب

دانستنیها

با سلام،در این مجموعه مطالب علمی،سلامت،ورزشی،تغذیه،رایانه،... برای علاقه مندان ارائه می گردد.با تشکر از توجه،انتقادات و پیشنهادات شما.مهندس مجید غفوری با تجربه 30 سال مطالعه پیرامون علوم مختلف.
majidghafouri@kiau.ac.ir
ghfori@gmail.com
پیامرسان telegram.me/metallurgydata
09356139741
مشاوره و سخنرانی

بارکد شناسایی آدرس دانستنیها
بایگانی

http://s6.picofile.com/file/8225510600/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA.jpg

یکی از مهم‌ترین داستان‌های رمزی، منطق الطیر عطار نیشابوری است که دارای4696 بیت1 است. این کتاب در حیطه ادبیات عرفانی و تعلیمی زبان فارسی است و از یک سو ریشه در رساله‌الطیر ابن سینا و غزالی دارد و از دیگرسو الگوی مناسبی برای بزرگانی چون مولوی و جامی است.

 

عطار در این کتاب پس از بیان مطلب، حکایاتی جذاب در جهت تفهیم مطلب بیان می‌کند؛ حکایاتی که اگر چه بعضی از آنها در افواه مردم بوده یا در کتب گذشتگان مکتوب است اما به وسیله عطار بازآفرینی شده و با حذف یا اضافه‌ای مختصر در مسیر انتقال مفهوم قرار می‌گیرد. نام کتاب نیز متأثر از اندیشه‌های عرفانی2 و برگرفته از آیه شریفه  16 سوره مبارکه نمل است.3

 

عطار چنین روایت کند که: پرندگان که در بین خود پادشاهی ندارند، جهت یافتن پادشاه مرغان (سیمرغ) - به‌دنبال راهنما می‌گردند. هرپرنده‌ای که خود را شایسته رهبری می‌داند پا به میدان می‌گذارد اما در معرفی خود نکاتی را می‌گوید که با پاسخ هدهد ،پرندگان دیگر پی به حقیقت او می‌برند و برجای می‌نشیند:

 

بلبل شیدا در‌آمد مست مست /  وز کمال عشق نه نیست و نه هست
شد ز اسرار معانی نعره زن / کرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشق / جمله شب می‌کنم تکرار عشق
من چنان در عشق گل مستغرقم / کز وجود خویش محو مطلقم...  

 

و هدهد چنین پاسخ می‌دهد:
هدهدش گفت ‌ای به‌صورت مانده باز / بیش از این در عشق رعنایی مناز
عشق روی گل بسی خارت نهاد / کارگر شد بر تو و کارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال / حسن او در هفته‌ای گیرد زوال
در‌گذر از گل که گل هر نو‌بهار / بر تو می‌خندد نه در تو شرم دار

 

و به همین ترتیب بلبل مغرور، طاووس خود‌بین، بط کم‌ظرفیت، کبک سرمست و سرکش، همای غرق در غرور و مشغول در امور دانی، باز ظاهر‌پرست و لاف زن، بوتیمار مدعی، بوف زرپرست و دنیا‌طلب و صعوه (گنجشک)4 سالوس‌صفت یک به یک خود را عرضه می‌کنند و پاسخ دقیق و راه‌گشای هدهد را می‌شنوند و پی به ضعف خود می‌برند:

 

جمله مرغان چو بشنیدند حال / سربه‌سر کردند از هدهد سؤال
کای سبق برده ز ما در رهبری / ختم کرده بهتــری و مهتـــری
ما همه مشتی ضعیف و ناتوان / بی ‌پر و بی بال و نه تن در توان
کی رسیم آخر به سیـمرغ رفیـع / گر رسد از ما کسی باشد بدیع  
نسبت ما چیست با او بـــاز گوی /  زانکه نتوان شد به عمیا رازجوی...

 

و در آخر پس از گفت‌وگوی مرغان و پاسخ هدهد، پرندگان به رهبری هدهد پا به میدان می‌گذارند و پس از طی هفت وادی صعب‌ طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا که با ریزش فراوان پرندگان همراه است، تعداد قلیلی(سی مرغ)با حالی زار و رنجور از مسیری که پیموده‌اند به بارگاه سیمرغ راه می‌یابند و بقای خود را در فنای در ذات او می‌یابند.

 

نکات رمزی داستان

 

هر قسمت از این داستان - که سرشار از استعاره و مجاز و رمز و لطافت است - شرح حال سالکانی است که برای رسیدن به کمال درصدد یافتن راهنما و دلیل راه برای عبور از مسیر سخت دنیا و جاذبه‌های آن هستند که در ذیل به‌صورت مختصر نکاتی ارائه می‌شود:

 

الف) مرغان: درواقع، همان سالکان طریق حق از اصناف گوناگون هستند که در ابتدای راه غرق در حجب و تعینات دنیایی هستند. نگاهی به ابتدای داستان که هرکس مدعی رهبری گروه است، نشان‌دهنده اصناف گوناگون سالکان و رذایلی است که در دل آنها نهفته است. نکته لطیفی که در طلب گروهی پرندگان نهفته است، میل و گرایش فطری بشر به پرستش و موجود مطلق است. عطار در این داستان گرایش‌های فطری بشر - که ریشه در تعالیم ناب قرآنی دارد- را با شیوایی و لطافت تمام و با زبان رمز بیان می‌کند.

 

ب) هدهد: هادی و راهنمای سالکان است. پیر و مرشدی راه‌پیموده که از سختی و مشکلات راه آگاهی تام دارد. از رفعت حق می‌گوید. بشیر و نذیری است که از کمال، جمال و حسن از یک سو و جلال و جبروت از سوی دیگر خبرها دارد. با سخنانش سالکان را دل می‌برد و نیز خطرات را گوشزد می‌کند:

 

تو بدان کانگه که سیمرغ از نقاب / آشکارا کرد رخ چون آفتاب
سایه خود کرد بر عالم نثار / گشت چندین مرغ هر دم آشکار...

 

عطار در ادامه، بحث و حلول و عینیت یافتن خالق و مخلوق را مطرح کرده و آشکارا آن را رد می‌کند:

 

مرد مستغرق حلولی کی بود / این سخن کار فضولی کی بود
چون بدانستی که خال کیستی / فارغی گر مُردی و گر زیستی

 

ج)عذرآوردن پرندگان: پرندگان پس از شنیدن حکایاتی ازجمله داستان شورآفرین شیخ صنعان پا به میدان می‌گذارند و باشور و شوق فراوان دست از جان شسته، در طلب معشوق به راه می‌افتند و به فرا‌خور حال و مقام، تلاش و کوشش و نظر حضرت حق...تا جایی سیر می‌کنند اما خطرات راه، سختی‌ها، جاذبه‌های مسیر و اهداف مقدماتی و میانی - که در حکم دلگرمی برای ادامه مسیر است - کم‌همتی و سستی و... بسیاری از آنان را از رسیدن به مقصد اعلی بازمی‌دارد و هر کس با سخنی به ظاهر شرعی و عقلانی همت کوتاه خود را توجیه می‌کند:

 

دیگری گفـتش گنــه دارم بسی / با گنه چون ره برد آنجـا کسی
چون مگس آلوده باشد بی‌خلاف / کی رسد سیمرغ را در کوه قاف
چون ز ره سر تافت مرد پر گنه /  کی تـواند یافـت قـــرب پـــادشه

 

پیر و راهنمای سالکان بسیار تلاش می‌کند تا آنها را دستگیری کند و از ناامیدی و سستی بازدارد:

 

گفت ‌ای غافل مـشو نومید از او / لطف می‌خواه و کرم جاوید از او
گر نبودی مرد تایب را قبول / کی بدی هر شب برای او نزول
گر گنه کردی، در توبه ‌است باز / توبه کن، کین در نخواهد شد فراز
گر به صدق آیی در این ره تو دمی / صـد فتوحت پیش بازآید همـی

 

عذر‌های دیگری که سالکان می‌آورند انواع رذایلی است که در جانشان رسوب و رسوخ کرده است:

 

دیگری گفتش که نفسم دشمن است / چون روم ره، چون که هم ره رهزنست
دیگری گفتش که ابلیس از غرور / راه بر من می‌زند وقت حضور
دیگری گفتش که کن زر دوستم /  عشق زر چون مغز شد در پوستم...

 

د)هفت وادی: عطار، سیر سالکان را به هفت وادی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا تقسیم می‌کند.وادی اول «طلب» است و تعب و سختی و بلا را در خود دارد و سالک باید با خون دل و ریاضت، از این وادی جان به در برد:

چون فرود آیی به وادی طلب  /  پیشت ‌آید هر زمانی صد تعب

جد و جهد اینجات باید سال‌ها / زانکه اینجا قلب گردد کارها...

 

به سلامت جستن سالک از این میدان مشکل، هم می‌تواند نوید‌بخش و راهگشا باشد و هم غرورآور و فریبنده و این توکل و تضرع و علم و شناخت سالک است که در این وادی به کمک او می‌آید. وادی دوم «عشق» است.

 

 نکته لطیفی که نباید از آن غافل شد، این است که عطار عشق را مبتنی بر طلب و طلب را مبتنی بر شناخت می‌داند؛ زیرا هدهد سالکان را از راه و مقصد آگاه می‌کند. عظمت معشوق شوری در دل‌ها می‌افکند و طلب را می‌جنباند. سپس سلطان عشق نزول اجلال می‌فرماید و سالک شیدا مسیر را با پای دل و با عشق سوزان و اشک روان می‌پیماید.

 

سپس سالک پای در وادی «معرفت» می‌نهد. تفاوت معرفت در این مرحله با شناخت قبل از عشق این است که شناخت قبل از عشق اجمالی است و کورسویی است که مسافتی نه چندان طولانی را می‌نمایاند اما عشق و  سوز مقدمه معرفت و شناخت تفصیلی است.

 

عاشق در وادی معرفت گام برمی‌دارد و عجایب ناگفتنی را شهود می‌کند. رویت بذر معرفت را آبیاری می‌کند و معرفت حضوری در جان سالک ریشه می‌دواند.

 

از نظر عطار ،سالک در این مرحله با اسما و صفات حق بیشتر آشنا شده و گاه بعضی از این اسما و صفات در وجود سالک به فعلیت می‌رسد و او مظهر بعضی اسمای فعلی حضرت حق می‌شود و اسرار را تا حدودی در‌می‌یابد:
سر ذراتش همه روشن شود /  گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او / خود نبیند ذره‌ای جز دوست او
هرچه بیند روی او بیند مدام  /  ذره ذره کوی او بیند مدام

 

در این مرحله است که بعضی خوارق عادات از سالک سر می‌زند. سپس سالک همه عالم را فروغ یک تجلی او دیده و هیمنه حضرت کبریایی را مسلط بر عالم می‌بیند و از همه کس و همه چیز قطع امید می‌کند و قدم در وادی «استغنا» می‌گذارد. اینجاست که خوارق عادت کنار می‌رود و سالک به پختگی می‌رسد و کتمان سِر پیش می‌گیرد:

 

بعد از این وادی استغنا بود / نه درو دعوی و نه معنی بود
می‌جهد از بی‌نیازی صرصری / می‌زند بر هم به یک دم کشوری

 

سالک در این مرحله بی‌نیازی حق و نیاز خلق را به‌ حق‌الیقین شهود می‌کند و «توحید» ذاتی و صفاتی و افعالی را درک می‌کند:

 

بعـد از ایـن وادی توحید آیدت / منزل تفـرید و تجرید آیدت
روی‌ها چون زین بیابان در کنند / جمله سر در یک گریبان برکنند

 

اینجاست که سالک در تحیر و «حیرت» شیرین‌تر از هزار بیداری، مات و مبهوت می‌ماند. سپس به وادی«فقر و فنا» راهش می‌دهند و دیده جانش به عالی‌ترین مراتب کشف اخفی باز می‌شود و تمام مراتب عالم را رابط و حضرت احدیت را مستقل می‌یابد، فانی در حق شده و باقی به او می‌شود.

 

هـ )سیمرغ: وجود سیمرغ در ادبیات حماسی و عرفانی و تأملات متفکران ما و نیز ادبیات پیش از اسلام سابقه دارد. در شاهنامه بنا بر قراین، نقش مربی و راهنما یا حضرت جبرائیل – علیه‌السلام - را بازی می‌کند، زال را بزرگ کرده و تربیت می‌کند و در هنگام نیاز به کمک قهرمانان می‌شتابد.

 

شیخ اشراق نیز در رساله موجز خود صفیر سیمرغ به نحوی سخن می‌گوید که سیمرغ قابل انطباق با انسان کامل است.5

 

اما سیمرغ در منطق‌الطیر همان معشوق کل است. آنچه عطار از ویژگی‌های سیمرغ بیان می‌کند وجودی مستقل، مستغنی بالذات و جامع جمیع کمالات است که انطباق بر حضرت حق را به ذهن متبادر می‌کند:

 

گـر نگشتی نقـش پر او عـیان / این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست / جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن / نیست لایق بیش از این گفتن سخن

 

پی‌نوشت‌ها:

1)منطق‌الطیر، به اهتمام دکتر سید صادق گوهرین، تهران، انتشارات علمی  و فرهنگی، چاپ هشتم، 1371
2)همان، مقدمه ص 20
3)وَ وَرٍِثَ سُلیمانَ داوودَ قال یا ایها الناسُ عُلِمناهُ منطقَ الطیر...
4)فرهنگ معین
5)صفیر سیمرغ، شیخ شهاب‌الدین سهروردی، تهران، انتشارات مولی، 1374ص5

منطق الطیر یکی از برترین مثنوی های عطار است که می توان آنرا سرچشمه الهام مولوی دانست. عنوان منطق الطیر از یکی از آیات سوره نمل ( به معنی مور) از قرآن کریم گرفنه شده است. سلیمان گفت:

علمنا منطق الطیر

ما را زبان مرغان آموختند.

از داستان منطق الطیر و بنیان تمثیلی آن، که مرغان را رمزی از اصناف آدمیان گرفته و از جان جهان به مرغی بی نشان، چون سیمرغ و عنقا توصیف کرده، از ابداعات عطار نیست، بلکه ابن سینا و احمد غزالی در این باب بر عطار سبقت دارند و نیز در افسانه کهن هندوان و ملل دیگر نظایر این داستان به چشم می خورد، که عطار حکایات دیگری در کنار آن، به آن اضافه کرده است.

حکایاتی همچون حکایت مور با سلیمان، که فرمانروای ملک عالم است، بیان شده است:

مور از سلیمان پرسید: دانی، که چرا خداوند باد را مسخر تو گردانید.

سلیمان گفت: آری، تا مطیع فرمان و تخت روان من باشد.

مور گفت: نی، چنین نیست، بلکه آن است تا بدانی که تو را از ملک عالم جز باد در دست نیست،

(( در آید و نپاید و برود.)) 

 

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

                                     در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

                                                                          حافظ

خلاصه ای از منطق الطیر:

مرغان جهان در مرغزار عالم مجمعی کردند و گفتند اگر هیچ شهر از شهریار خالی نیست، پس ما را سرور و سلطان کیست. هدهد که سفیر سلیمان به شهر سباست و کلمه مقدس "بسم الله" را در منقار دارد، پیش می آید و آغاز سخن می کند که سلطان شما سیمرغ است و در حریم قدس و قاف عزت جای دارد و هرچند از همه مرغان بی نیاز است، همه را به عین عنایت نظر کرده و به کمند شوق در بند آورده و همین جاذبه عشق اوست که ما را اینک به گفت و گوی او مشغول کرده است.

 

پر و بال ما کمند عشق اوست

                           مو کشانش می کشد تا کوی دوست

                                                            مولوی

 

... شور و شوقی در دل مرغان پدید می آید و همگی مشتاق دیدار سیمرغ و آماده پرواز به کوه قاف می شوند، اما وقتی هدهد از مشکلات راه و منازل سهمگین آن سخن می گوید خوف و هراسی در دلهای پرندگان پدید می آید و هریک خود را به عذری معاف می دارد.

یکی چون بلبل پای بند عشق گل است و آواز می خواند که:

 

در سرم از عشق گل سودا بس است

                               زآنکه مطلوبم گل رعنا بس است

 

و یکی چون کبک سوداگر است و در کوه و دشت و زر و گوهر می جوید و می گوید:

 

عشق گوهر آتشی زد در دلم

                         بس بود این آتش خوش حاصلم

 

و یکی چون طاووس که به گناه همدستی در ورود مار به بهشت، از بهشت رانده شده و به غرور جمال از شکوه سیمرغ فارغ آمده، مشتاق بازگشت به باغ جنان است و می گوید:

 

کی بود سیمرغ را پروای من

                     بس بود فردوس عالی جای من

 

و آن یکی چون صعوه، دل به چاهی خوش کرده و خود را حقیرتر از آن می بیند که راهی دیار سیمرغ شود، و بهانه می آورد که:

 

درجهان اوطلبکاران  بسی  است

                               وصل اوکی لایق چون  من کسی است

در  وصال  او   چون  نتوان رسید

                                 بر    محالی    راه    نتوانم    برید

یوسفی گم کرده ام  در چاهسار

                                باز    یابم    آخرش    در    روزگار

گر بیابم یوسف خود  را  زچاه

                              بر   پرم   با   او   از  ماهی   به   ماه

 

هما مرغ سعادت است و این افتخار او را بس که سایه شاه آفرین دارد و جمله مرغان را در سایه خود می پندارد و می گوید:

 

کی شود   سیمرغ  سرکش  یار  من

                              بس بود خسرو  نشانی  کار  من

 

و آن طوطی که حله سبز بر تن دارد و خود را خضر مرغان می خواند، در طلب آب حیات است و پادشاهی را در بندگی راه ظلمات می بیند و چنین می خواند:

 

چون نشان  یابم  در آب  زندگی

                                سلطنت  دستم  دهد  در بندگی

 

و بوتیمار پرنده غمخوار دریاست و از غیرت نخواهد که قطره ای از آب دریا کم شود، نه خود نوشد نه به دیگری روا بیند بلکه همچنان خشک لب بر ساحل وصل نشسته و در عین فراق است و پروای عشق سیمرغ ندارد و امان می جوید که:

 

جز  غم  دریا  نخواهم  این  زمان

                                    تاب  سیمرغ  نباشد  الامان

 

بط سجاده تقوا بر آب افکنده روزی صدبار سر در آب فرو می کند و خود را نمودار پاکی و درستکاری می داند و برترین کرامتش اینست که بر آب راه می رود و بدین خیالات از سودای سیمرغ فارغ است و معذور که:

 

من  ره  وادی  کجا  دانم  برید

                              زآنکه  با  سیمرغ  نتوانم  پرید

 

و از همه مغرورتر باز سفید است که لاف کله داری می زند و پای بر دست شهریار دارد و برتر از این مقامی نمی شناسد و بهانه می آورد که:

 

من اگر شایسته  سلطان  شوم

                             به  که  در وادی  بی  پایان  شوم

من کجا  سیمرغ را بینم به خواب

                            چون کنم  بیهوده  سوی  او شتاب

 

و جغد ویرانه جوی که به خیال گنج خانه بر خواب زده، عشق سیمرغ را افسانه می خواند و خرابه خویش را رشک فردوس می پندارد و بدین عذر دل خوش کرده است که:

 

من نیم در  عشق  او  مردانه ای

                            عشق  گنجم  باید  و  ویرانه ای

 

اما هدهد که از راه و رسم منزلها باخبر است و همه بندها و بهانه ها را می شناسد، با تمثیلات روشن و طنز و کنایات شیرین عذر مرغان را یک به یک پاسخ می گوید و نقصان همت هر یک را باز می نماید.

بلبل نیم مست را هشیار می کند که دولت گل را وفایی نیست و پند حکیم این است که:

 

در گذر از گل که  گل  هر  نوبهار

                               بر تو  می خندد  نه در تو شرم دار

                                                     منطق الطیر

 

چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل

                                      که بر گل اعتمادی نیست، گر حسن جهان دارد

                                                                                    حافظ

طاووس را که مشتاق بهشت است آگاه می کند که بهشت تنها قطره ای از دریای رحمت سیمرغ است و

 

گر تو  هستی  مرد  کلی  کل  ببین

                                    کل طلب  کل باش  کل شو کل گزین

چون به  دریا  می توانی  راه  یافت

                                    سوی  یک  قطره  چرا   باید   شتافت

                                                                    مولوی

 

صعوه را گوید که سالوس تو آشکار است زیرا به ظاهر تواضع می کنی و خود را حقیر می خوانی و کوتاه می بینی و این کوتاهی را بهانه گریز از آستان بلند سیمرغ کرده ای، اما هزار غرور و سرکشی در سر توست. قدم در ره نه و اگر سوختند تو هم باری بسوز که آتش غیرت وصال یوسف را بر یعقوب حرام کرده و تو را از این چاه ظلمانی نفس یوسفی بیرون نخواهد آمد از آنکه:

 

می فروزد  آتش  غیرت  مدام

                              عشق  یوسف  هست  بر  عالم حرام

 

و بط را که بر آب می رود  و دعوی قداست و پاکی دارد عتاب می کند که:

 

در میان آب  خوش  خوابت   ببرد

                                  قطره ای  آب  آمد  و  آبت   ببرد

آب  هست از بهر  هر  ناشسته روی

                               گر  تو  هم  ناشسته رویی آب جوی

 

و با غمخوار دریا ( بوتیمار) گوید، نگاه کن که دریا خود عین بی قراری است و از سودای عشق پیوسته چون دیوانگان کف بر لب و پای در زنجیر می جوشد و می خروشد، پس این لب خشک بی آرام، کجا دلارام تو خواهد بود.

 

می زند  او خود  ز شوق  دوست  جوش

                                       گاه  در موج  است  و گاهی در خروش

او  چو   خود  را   می نیابد   کام   دل

                                        تو   نیابی    هم   از   او   آرام    دل

 

و کبک گوهر پرست را اندرز می دهد که گوهر خود سنگی بیش نیست و حیف است در سودای سنگی، چنان آهنین دل باشی که از لطافت عشق و صفای سیمرغ دور مانی:

 

اصل  گوهر  چیست،  سنگی  کرده  رنگ

                                         تو  چنین  آهن  دل  از  سودای  سنگ؟

 

و با همای خودبین که سایه شاه آفرین دارد چنین گوید که در صحرای محشر جمله شاهان چون در آتش ظلم و بیداد خود بسوزند گویند: ای کاش شکسته بودی پای آن همای که بر سر ما سایه افکند. پس خوشتر آنکه خود را مرغ سعادت نخوانی و به جای خسرو نشانی، خود را از حرص استخوان برهانی.

 

همایی  چون  تو  عالیقدر  حرص  استخوان  تا  کی

                                   دریغ  آن  سایه  دولت  که  بر  نااهل  افکندی

                                                                          حافظ

 

و طوطی را طعن کند که گیرم چون خضر آب حیوان خوری و عمر جاودان یابی، چون به دیوانگان عشق رسی، از تو کناره گیرند و گویند:

 

آب   حیوان   خواهی   از  جان  دوست

                                      رو  که  تو  مغزی  نداری   پوستی

جان  چه  خواهی کرد  بر  جانان  فشان

                                      مرد  نبود  هر  که   نبود  جانفشان

 

و جغد شوم آواز را گوید: گرفتم که در این ویرانه گنجی یافتی، نه آخر بر آن گنج بمیری و به حسرت بگذاری و بگذری، پس بدان که:

زر  پرستی   بود   از   کافری

                             نیستی  آخر  ز  قوم   سامری

 

و آنگاه باز بلند پرواز دون همت را عتاب می کند که از دست شاهان و امیران چه می طلبی، ایشان خود گدایان و اسیران عالمند و آن بانگ " دور باش " که قراولان به هنگام عبور شاهان بر می آورند اشارتی است که از شاهان دور باشید:

 

زان  بود   پیش   شاهان   دور   باش

                                   کای   شده   نزدیک   شاهان  دور  باش

شاه دنیا  فی المثل  چون  آتش  است

                                   دور باش از وی که دوری زو خوش است

 

بدین سان هدهد یک یک مرغان را بیدار و هشیار می کند و شوق پرواز به دیار سیمرغ را در دلها می نشاند، اما هنوز خار خار نفس راحت طلب در نقابهای گوناگون برای مرغان بهانه می آورد...

هدهد به این وسوسه ها نیز پاسخ می دهد که :

ای بی حاصلان بدگمانی و بددلی کار عاشقان نیست، پای در ره نهید که همه سایه سیمرغید و او را با سایه خود عنایتهاست، اگر گنهکارید از رحمت او نا امید نباشید...

 

از   چنین   محسن    نشاید   ناامید

                                    دست  در  فتراک  آن  رحمت  زنید

                                                               مثنوی

 

اگر از مرگ می ترسید مرگ خود شما را خواهد رسید...

 

به  راه  بادیه  رفتن  به  از   نشستن   باطل

                                           که  گر  مراد  نیابم  به قدر  وسع  بکوشم

                                                                              سعدی

 

اگر از فقدان زاد و راحله بیم دارید توشه این راه، جز همت بلند و دست افشانی بر زاد و توشه دو عالم نیست که فرمود:

تزودوا فان خیر الزاد التقوی (بقره، 197)

توشه برگیرید همانا که بهترین توشه تقوی کردن و دست افشاندن است.

...

باز مرغی می پرسد: چگونه حق این راه را به جای آوریم و پاسخ منکران و ملامتگران را چه گوییم.

... شما از هیچ ملامت درون و بیرون نترسید و در شمار آنان باشید که:

 

لایخافون لومه لائم ( مائده، 54)

از ملامت هیچ ملامتگر نترسند و بگویید:

 

مردم    از    ورطه   دریای    ملامت    ترسند

                                              ما همه کشتی  خود  سوی  ملامت  رانیم

 

... مرغ دیگر بهانه می گیرد که: آخر من آلوده هزار گناهم و بدین بار سنگین کی توانم کوهها و دره ها را در نوردم و به سیمرغ رسم؟ هدهد پاسخ می گوید که: بهشت را دری است به پهنای آسمان، که هیچ گاه بسته نیست، و آن در توبه است و بدان که پروردگار عالمیان تو را برای آمرزش آفریده.

...

پس مرغان به راه می افتند و چون به آغاز وادی می رسند از هیبت آن بیابان، نفیر و فریاد از ایشان به آسمان می رود. راهی است خاموش و آرام، و خالی از کاروان. یکی می پرسد: آخر از چه روی این راه عزیز را رهروی نیست؟ هدهد گوید: این از جلال آن پادشاه است که هر کس را به خود راه نمی دهد.

 

جل جناب الحق ان یکون شریعه لکل وارد

جناب کبریایی برتر از آن است که طریق هر سالک شود.

                                               ابن سینا، اشارات

 

زیرا " راه عشق است این، ره حمام نیست" چنانکه بایزید وقتی به رفعت آسمان، که سایه ای از عظمت آستان آن سیمرغ است، نگریست و آنجا را خالی و خاموش دید:

 

شورشی   در   وی    پدید    آمد   بزور

                                       گفت   یارب   در   دلم   افتاد  شور

با چنین درگه که در رفعت تو رواست

                                       این چنین خالی  زمشتاقان  چراست

هاتفی  گفتش   که    ای  حیران   راه

                                       هر   کسی   را   راه   ندهد   پادشاه

سالها     بردند   مردان    انتظار

                                      تا    یکی  را   بار  بود  از  صد هزار

 

با این همه راهی از این بهتر و در گاهی از این خوشتر نیست.

 

گفتا  کجاست  خوشتر،  گفتم  که  قصر  قیصر

                            گفتا  که  چه دیدی آنجا،  گفتم  که  صد کرامت

گفتا   چراست  خالی،  گفتم  از   بیم   رهزن

                           گفتا  که  کیست  آن  رهزن، گفتم که  آن  ملامت

                                                                دیوان شمس

 

... مرغ دیگر با شوق پرسید: اکنون که به شهر جانان و قصر سلطان می شویم با خود چه ارمغان ببریم و کدام کالا نقد بازار جانان کنیم. هدهد می گوید: تنها یک متاع است که در بارگاه سیمرغ نیست و آن فقر و نیاز است. " تو نیاز بر، که بی نیاز، نیاز دوست دارد" زیرا غنا و احسان و فیض، که از اوصاف سیمرغ است، تنها در آینه فقر و نیاز آشکار می شود.

قسمتی از تفسیر داستان سیمرغ از کتاب "مقالات" الهی قمشه ای