دانستنیها

علمی,تاریخ،تکنولوژی،هنر,تغذیه,هوش,ورزش,رایانه,سلامتی,اندیشه,ادبی,روانشناسی و دیگر مطالب

دانستنیها

علمی,تاریخ،تکنولوژی،هنر,تغذیه,هوش,ورزش,رایانه,سلامتی,اندیشه,ادبی,روانشناسی و دیگر مطالب

دانستنیها

با سلام،در این مجموعه مطالب علمی،سلامت،ورزشی،تغذیه،رایانه،... برای علاقه مندان ارائه می گردد.با تشکر از توجه،انتقادات و پیشنهادات شما.مهندس مجید غفوری با تجربه 30 سال مطالعه پیرامون علوم مختلف.
majidghafouri@kiau.ac.ir
ghfori@gmail.com
پیامرسان telegram.me/metallurgydata
09356139741
مشاوره و سخنرانی

بارکد شناسایی آدرس دانستنیها

آ ـ ا

آب حیات: چشمة عشق که هر که نوشد نابود نشود.

آب حیوان: ۱ـ آب حیات. ۲ـ تابش انوار و تجلیات الهی.

آب خضر: آب حیات.

آب خرابات: تجلّیات رحمانی که کدورت‌های ظاهر و باطن را می‌زداید.

آدم: مظهر ذات الهی.

اربعین: چلّه.

آغوش: دریافت اسرار.

آینه: قلب انسان کامل.

آینة جمال: مرتبة ظهور و تجلّی صفاتی.

ابرو: صفات از آن رو که حاجب ذات است.

استاد ازل: خداوند.

استدراج: تنزل تدریجی سالک بر اثر رعایت نکردن آداب سلوک، به گونه‌ای که خود نفهمد.

إکسیر: انسان کامل.

الف: ذات احدیت

امانت: ولایت مطلقه.

اهل دل: کسانی که از سَر گذشته‌اند و طالب سِرّاند.

اهل طامات: سالک گرفتار در کشف و کرامات.

ایام غم: روزگار بازماندگی و عقب افتادگی از سیر الی الله.

ب

باده: ۱ـ عشق منیف. ۲ـ نصرت الهی.

باد صبا: نفحت رحمانی (نسیم‌های نشأت گرفته از رحمت الهی) که از مشرق روحانیات می‌وزد.

بادة چون نار: انفاس قدس رحمانی.

بار امانت: عهد و پیمان الهی.

باران: ۱ـ فیض گسترده الهی که بر همه موجودات ریزان است. ۲ـ غلبه عنایات الهی که مایه فرح سالک است.

باز: روح قدس و نفس ناطقة انسانی.

بارقه: انواری که در اوائل کشف رخ می‌نماید و نمی‌پاید.

باغ: جهان خرم روحانی.

بال: روشن شدن دل به واسطة معارف حقیقی.

بت: ۱ـ مقصود و معشوق ۲ـ جسم و مادّه ۳ـ هوا و هوس ۴ـ نفس امّاره ۵ـ وحدت ۶ـ مظهر عشق که عشق همان حقیقت مطلقه است. ۷ـ انسان کامل و قطب زمان.

بتخانه: ۱ـ عالم لاهوت که مقام وحدت کل است. ۲ـ مظهریت ذات احدیت.

بچه ترکان: زیبا رویان، جان ستان.

بحر: ۱ـ مقام ذات و وحدت که کثرات امواج اویند. ۲ـ تجلیات ذاتی که موجب فناست.

بحر عطا: فیض دائم حق.

بساط وصل: مرتبة اتّصال و وصل عاشق.

بندگی: مقام تکلیف.

بوسه: فیض و جذبة باطن.

بهار: ۱ـ مقام علم که حجاب است. ۲ـ مقام وجد و حال که مقابل معنای اوّل است. (پس این واژه از أضداد است.)

بیت الحرام: قلب انسان کامل.

بی‌خودی: ۱ـ حالت مستی و جذبة سالک ۲ـ فنا

بیگانه: غیر سالک.

بیعت: تسلیم مرید نسبت به استاد کامل.

بی‌نشان: مقام بی‌اسمی و فناست که مربوط به ذات الهی است.

پ

پرتو: تجلّی

پرده: حجاب میان بنده عاشق و حقّ معشوق.

پریشانی: عالم تفرقه.

پیاله: ۱ـ هر ذرة عالم از آن جهت که پیمانه شراب محبت فطری حق است.۲ـ محبوب . ۳ـ صفای ظاهر و باطن.

پیر خرابات: انسان کامل راهنما.

پیر میخانه: انسان کامل راهنما.

پیچ زلف: ۱ـ تضاد ظاهری اسماء و صفات الهی در مقام ظهور که بر اعتدال قامت حضرت الوهیت اشاره دارد. ۲ـ طریق طلب.

پیشانی: مظهر و ظهور اسرار الهی.

پیمانه: ۱ـ هر ذرّه عالم از آن جهت که پیمانة شراب محبت فطری الهی است. ۲ـ دل عارف که در او مشاهدة انوار غیبی می‌کنند. ۳ـ شراب حقیقت.

پیک: انفاس قدس الهی.

ت

تاب زلف: ۱ـ پیچ زلف ۲ـ اسرار الهی.

تاراج: سلب اختیار سالک در همه احوال و اعمال ظاهری و باطنی.

تجلّی: ۱ـ نور کشف که بر دل عارف ظاهر می‌گردد. ۲ـ فیض الهی.

تجلّی جلالی: تجلّی‌ای که مستلزم بعد یا قهر است. (البته محصول تجلی جلالی در سالک و عارف متفاوت است).

تجلی جمالی: تجلّی که مستلزم قرب است.

تحیّر: سرگردانی در بحر توحید و وادی عشق.

تردامن: کسی که از توحید قطره‌ای چشیده و در توحید کامل نیست.

ترسا: مرد روحانی که صفات رذیلة نفس او به صفات حمیده مبدل شده است.

ترسابچه: ۱ـ مرشد کامل که تربیت یافتة نظیر خود است. ۲ـ جاذبه ربّانی. ۳ـ دارویی که از عالم ارواح به قلوب و نفوس می‌رسد و آنها را بر اثر غلبه، از تفرقه نفوس می‌رهاند.

ترسائی: خلاصی از بند تقلید و رسوم اعتباری. (این حالت چون بر حضرت عیسی و پیروان ترسایش غالب بود ترسائی نام گرفت.)

تَرک: خانم خانه.

تُرک: ۱ـ ترک زبانان که بخشندگان عمرند. ۲ـ زیبارویان ۳ـ جذبة الهی.

تعزیر: خواری و توبیخی است که در اثر لغزش در سلوک، بر سالک وارد می‌شود.

تعلّق: علائق مادّی دنیوی.

تفرقه: پراکنده شدن دل به واسطة تعلّق به امور متعدد؛ در برابر جمعیت.

تفرید: دل از علائق بریدن و کمر بندگی بر میان بستن که به نوعی سالک را «تنها» می‌کند.

تفکّر: ۱ـ گذر از باطل که ماسوای حق است به حق که خداست یعنی از همه چیز و در همه چیز خدا دیدن. ۲ـ نتیجة ذکر.

تواجد: ۱ـ پدیدار شدن اثر واردات بر ظاهر سالک که این وصف مبتدیان است. ۲ـ اظهار حالت وجد، بدون وجد درونی، که در حقیقت تشبّه به اهل وجد است.

توبه: اعراض از آن چه مانع وصول سالک به محبوب حقیقی است.

ج

جام: دل عارف که از معرفت لبریز است.

جام الهی: تجلیات قدس الهی که عارف را سرمست می‌کند.

جام جهان نما: قلب عارف کامل.

**

جام گیتی امروز**: قلب عارف کامل.

جان: ۱ـ روح انسان ۲ـ نَفَس رحمانی که تجلّی گستردة حق است.

جانان: صفت قیومی حق که همه موجودات به او پایدارند.

جذبه: سیر به سوی حق بدون سعی و رنج سالک، به مقتضای عنایت ازلی.

جرعه: ۱ـ اسرار و مقاماتی که در حال سلوک بر سالک پوشیده مانده باشد. ۲ـ تجلّی وجودی

جلال: ۱ـ ظهور بزرگی معشوق که نشأت گرفته از استغنای از عاشق است، به منظور نفی غرور عاشق. ۲ـ پوشیده بودن حق از ابصار و بصائر (چشم‌ها و عقل‌ها)

جلوه: انوار الهی که بر دل سالک تابیده او را شیدا می‌کند.

جمال: ۱ـ ظهور کمال معشوق از جهت استغنای از عاشق. ۲ـ اوصاف لطف و رحمت الهی.

جمعیت: همّت را در توجّه به حضرت حق یکی کردن و از ماسوای او دل کندن، در برابر تفرقه.

جنون: از خود بی‌خبری در عین آگاهی.

جوانمرد: عارف کامل.

جور: بازداشتن سالک از سلوک که مایه خواری سالک است.

جهالت: مرگ دل که موجب درک نکردن حقایق است.

چ

چراغ دل: دل روشن به نور معرفت.

چشم : ۱- شهود حق، اعیان و استعدادهایشان را که در حقیقت صفت بصیری حق است. ۲ـ جمال.

چشم جادو: جذبه‌های الهی.

چشم خمار: پوشیدن کوتاهی‌ها سالک بر سالک.

چشم سحرانگیز: جذبه‌های الهی.

چشم مست: ۱ـ استغنای حق و عدم التفات او که مقتضی در نظر هستی نیاوردن عالم و به نیستی واگذار کردن آن است. ۲ـ سرّ الهی و جذبه‌های او.

چشمه: ۱ـ منبع فیض الهی ۲ـ قلب عارف کامل

چشمة حیوان: معرفت حق که منبع و اساس هر معرفت صحیح است.

چلّه: چهل شبانه روز مداومت بر عملی سلوکی، همراه با خلوت یا بدون آن.

چنگ: ۱ـ اشارات پیر و اشراقات قلبی او برای تنظیم حرکات و سکنات سالک. ۲ـ دست یافتن به کمال شوق و ذوق.

چهره: تجلیات در حال غیبت سالک.

ح

حال: واردات سالک که ناپایدار است.

حجاب: آن چه میان سالک و مقصودش که خداست، حائل است.

حرم: مقام بی‌رنگی و بی‌خودی که همان مقام وصال است.

حریف: سالک هم شأن، هم مقام و هم پیالة سالک دیگر.

حُسن: ۱ـ آن چه موافق أمر الهی است. ۲ـ کمالات ذات احدیت.

حضور: ۱ـ غیبت از خلق و حضور در نزد حق ۲ـ مقام وحدت

حفظ: سرّ نگهداری و کتمان.

حق: خداوند، به این اعتبار که تنها موجود حقیقی است.

حقیقت: ظهور ذات حق بی‌حجاب و تعینات که محو کثرات در اشعه انوار ذات را در پی دارد.

حقیقت حقائق: ذات احدیت که حضرت جمع است.

حقیقت محمّدیه: ذات احدیت به اعتبار تعین اوّل.

حلقة زلف: مرتبة تفصیل تعینات الهی است که به هر تعین، حلقه گویند.

حیرت: واردی که بر دل عارف وارد می‌شود و او را از ادامه تأمّل و تفکّر باز می‌دارد.

خ

خال: نقطة وحدت حقیقیه که از ادراک اغیار مخفی است و سر آغاز و انجام کثرت اعتباری است.

خال سیاه: عالم غیب.

خاطر: وارده امر است که بر قلب سالک به صورت خطاب بی‌اختیار وارد می‌شود اعم از آن که ربانی باشد یا غیر آن.

خانه خمّار: عالم غیب.

خانه دل: قلب.

خرابات: وحدت صرف که رسوم تعینات در آن محو است.

خراباتی: انسان کاملی که هیچ فعل و صفتی را به خود و دیگری نسبت نمی‌دهد و همه را از خدا می‌بیند.

خرقه: لباس مخصوص صوفیان که با آدابی آن را به دست شیخ می‌پوشیده‌اند.

خضر: ۱ـ پیر و مرشد ۲ـ حالت بسط، در برابر الیاس که به معنای قبض است.

خط: ظهور حقیقت در تعینات و مظاهر عالم ارواح.

خط سبز: برزخ.

خطره: آن چه از احکام طریقت بر دل می‌گذرد.

خلعت: الطافی که به سال می‌رسد.

خلوت: عزت.

خلوتخانه: مقام کمالات ولایت.

خلوتیان ملکوت: جوانمردان طریقت

خُم: ۱ـ تجلیات اسمائی و صفاتی ۲ـ مقام جمع ۳ـ واحدیت.

خَم زلف: پیچ زلف

خم عشق: قلب عاشق شیدا که واله باشد.

خمّار: پیر کامل.

خُمار: عاشق سرگردان.

خمخانه: ۱ـ همه عالم غیب و شهادت که از شراب محبت فطری حق لبریزند. ۲ـ قلبی که محل ورود غلبات عشق است.

خُمستان: خمخانه.

خمر: می

د

درد: حالتی که از محبوب به محبّ می‌رسد و محب طاقت آن را ندارد.

دریا: ۱ـ هستی مطلق که خداوند است. ۲ـ انسان کامل.

درازی زلف: عدم انحصار موجودات و کثرات.

دست: صفت قدرت.

دست افشاندن: در راه معشوق از دنیا و آخرت دست برداشتن.

دف: طلبِ همراه شوق عاشق نسبت به معشوق.

دل: نفس ناطقه که محل تفصیل معانی است.

دلبر: ۱ـ معشوق از آن جهت که با ناز و کرشمه خود عاشق را شیدا می‌کند. ۲ـ صفت قابضیّت معشوق.

دلدار: ۱ـ معشوق از آن جهت که مایه امید حیات عاشق است. ۲ـ صفت باسطیَت معشوق.

دلگشا: ۱ـ صفت فیاضیت، در مقام انس در دل سالک. ۲ـ صفت فتاحیت.

دم: ۱ـ وقت. ۲ـ فیض الهی است که به نَفَس الرحمن تعبیر می‌شود. ۳ـ نشأه و خلسه‌ای که مانند برق در روح مرید می‌درخشد و این پس از ریاضت وارده خواهد بود.

دم غنیمت شمردن: وقت و اقتضای رفتاری آن را پاس داشتن.

دنیا: ماسوی الله، به اعبتار بازداشتن سالک از الله.

دوش: صفت کبریایی حضرت حق.

دهان: ۱ـ صفت متکلمی حضرت حق. ۲ـ اشارات و انتباهات الهی.

دیر: عالم انسانی.

دیر مغان: مجلس عارفان و اولیا.

دیوانه: مغلوب عشق حق.

ذ

ذکر قلبی: ذکری که زبان در آن خاموش و قلب گویا است.

ذوق: اولین مرتبة کشف (و پس از آن شُرب و سپس رَی [سیرابی] است.)

ر

رخ: ۱ـ تجلّی ذات الهی به صفات جمالی ۲ـ نقطة وحدت ظهور و بطون.

رسم: عادت که شامل عبادت بدون نیت خالص و ظواهر شریعت هم می‌شود.

رطل: جام محبّت الهی.

رقص: حرکت و سیر سالک که بر اثر شادی و فرح روح انجام می‌شود.

رند: انسان کاملی که همه تعینات را از خود زدوده است و این زیرکی واقعی است.

رنگ: رسوم و تعلّقات بشری.

ز

زلف: ۱ـ تجلی ذات الهی به صفات جلالیه ۲ـ مطلق ماسوی الله و ممکنات.

زنّار: کمر خدمت و طاعت محبوب بستن.

زنخدان: لطف قهرآمیز محبوب.

زندان: دنیا.

زنده: ۱ـ تارک علایق دنیوی که دارای مرگ اختیاری است. ۲ـ زنده به عشق الهی.

س

ساعد: صفت قوّت.

ساغر: ۱- دل عارف ۲- سکر و شوق

ساقی: ۱- خداوند فیاض مطلق ۲- ذات الهی به اعتبار حبّ ظهور و اظهار ۳- پیر و مرشد کامل ۴- چشم و گوش آدمی که اکثر اسباب مستی از این دو راه به او می‌رسد.

سالک: مسافر الی الله مادامی که بنی مبدأ و منتهای مسیر است.

سبو: ۱- جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هر کس سهمی داده‌اند. ۲- تعین اعتباری ویژة هر انسان.

سجّاده: هرچه روی دل بر آن باشد.

سجود: فنای فی الله.

سراپرده: جهان عِلوی و عالم بالا.

سراپرده راز: ۱ـ دل مؤمن ۲ـ مقام لاهوت.

سرّ: اـ مرتبه‌ای از مراتب بالای درونی آدمی که محل مشاهده است. ۲ـ آن‌چه در سلوک بر سالک اظهارش را نشاید؛ از حالات و مقامات و افکار و اوراد.

سرّ تجلیات: اشتمال هر تجلّی بر همه تجلیات و شهود همه چیز در هر چیز.

سرّ حال: آنچه از مراد خداوند در هر حال شناخته شود.

سرّ قدَر: آن چه برای هر موجودی از ازل تا ابد در علم حق مقدّر شده است.

سروش: هاتف غیبی.

سکر: ترک قیود ظاهری و باطنی و توجه به حقّ.

سکون: آرامش در کنف عنایت حق بر اثر توکّل.

سلطان ازل: خداوند.

سوخته: واصل به مقام عبودیت.

سیاه کاران: از راه بازماندگان در سیر الی الله.

سیاهی: ذات حق.

سیه روئی: امکان ممکنات

سیب زنخ: مشاهده ناشی از مَطالع جمال.

سیمرغ: انسان کامل.

سینه: صفت علم.

ش

شادی: بسط بعد از قبض.

شام: کثرات و تعینات که حاجب وحدتند.

شاهد: ۱ـ حق به اعتبار ظهور و حضور ۲ـ آن چه در قلب سالک است و اوهمیشه به یاد آن است.

شب: عالم غیب و جبروت. (تاریکی شب: ظلمت ممکنات از جهت آنکه ظل‌اند.)

شب قدر: ۱ـ آغازین وقت وصال سالک به محبوب ۲ـ بقای بالله.

شب هجر: فراق و جدایی از محبوب که سخت و تاریک می‌نماید.

شراب: ۱ـ غلبة عشق که سُکر آورد. ۲ـ تجلیات انوار حق.

شرابخانه: ۱ـ باطن عارف کامل ۲ـ عالم ملکوت.

شراب ازل: تجلیات قِدَم.

شراب الست: تجلیات قِدَم.

شراب انس: الطاف الهی.

شراب پخته: ۱ـ عیش صرفِ مجرد از اعتبار عبودیّت. ۲ـ عالم ملکوت.

شراب توحید: فنای ذاتی که سالک را از همة شواغل می‌رهاند.

شراب خام: عیش ممزوج مقارن عبودیت.

شراب لایزالی: تجلیات قِدَم.

شراب معرفت: معرفت ناشی از غلبه عشق.

شُرب: شیرینی طاعت و لذّت کرامت و راحتی انس به حق.

شرح صدر: سینه عارف که محل تابش انوار معرفت الهی است.

شرک: دیدن غیر خدا و توجه به آن.

شمع: نور الهی در دل سالک.

شوخی: ۱ـ جذبة الهی ۲ـ توجه بسیار به اظهار صُور افعال.

شور: حالتی از بی‌خودی که در پی شنیدن سخن حق یا کلامی عبرت آمیز به سالک دست می‌دهد.

شوریده: حیران و سرگردان از کثرت جذبه‌های الهی.

شوق: میل به رسیدن به محبوب پس از شناخت و ارتباط اجمالی و پیش از وصال.

شهود: رؤیت حق به وسیلة حق که برای سالک در مقام فنا دست می‌دهد.

شهید: مندکّ در پرتو تجلیات معشوق.

شیخ: ۱ـ انسان کامل ۲ـ انسان کامل در علوم شریعت، طریقت و حقیقت.

شیدایی: شدت غلیان عشق و عاشقی.

شیوه: جذبه‌های گه‌گاهی.

ص

صاحب دل: آنان که اهل تصفیة دل‌اند.

صاعقه: لهیب محبّت که در یک آن محبّ را بسوزد.

صبا: نسیم‌های رحمانی که از مشرق روحانیّات می‌وزد و بر انجام کارهای خیر برمی‌انگیزد.

صبح: نور وحدت.

صبوحی: ۱ـ بادة خُمار شکن ۲ـ هم‌سخنی با حق.

صحرا: عالم روحانی.

صُراحی: مقام انس

صمت: ۱ـ سکوت از سر مراقبت دل ۲ـ سرّ نگهداری.

صنم: بت.

صومعه: مقام توجه دل و قطع علاقه از ماسوی الله.

صید: مقام جذبه.

ط

طاق ابرو: اهمال سالک که به وسیلة آن از درجة خود سقوط می‌کند.

طامات: ۱ـ خودنمایی و خودفروشی ۲ـ برخی سخنان نپخته که در اوائل سلوک بر زبان سالک رود.

طَرَب: انس با حق.

طرد: محروم ماندن از ادراک روحانیات به واسطة تخلفات سالک.

طرّه: تجلی جمالی حضرت حق.

طریقت: سیر خاصّ سالکان الی الله که لبّ شریعت است و به حقیقت می‌انجامد.

طلسم: کنه ذات حق.

طمس: فنای صفاتی.

طواف: مقام تحیّر.

ظ

ظلّ: نفس رحمانی و فیض گستردة خداوند که به تعینات اعیان امکانی ظهور پیدا می‌کند.

ظلّ الله: انسان کامل.

ظلمت آباد: عالم دنیا و طبیعت.

ظهور: تجلّی حضرت حق.

ع

عارض: تجلّی جمالی.

عارف: انسان کاملی که از وجود مجازی خود فانی گشته و اسرار حقیقت را دریافته است.

عالم جان: مرتبة الوهیت که مقام اسمای الهی است.

عبدالله: کسی که خدا با همة اسمایش بر او تجلّی کرده است.

عرش: محل استقرار اسمای مقیّد الهی.

عزلت: خلوت گزیدن به منظور تحصیل جمعیّت خاطر.

عزم: تصمیم قاطع بر سپردن راه و همة همّت را بر آن گذاشتن.

عشق: محبت شدید به حضرت حق که قلب را در نهایت می‌سوزاند.

عشرت: لذّت انس و سرور با حضرت حق.

عکس روی: مظاهر تجلیات الهی.

علف: آنچه که نفس را در آن حظّی است.

عنقاء: ۱ـ مقام غیب الغیوبی ذات حضرت حق ۲ـ انسان کامل.

عهد امانت: عهد و پیمان الهی.

عید: ۱ـ تجلّی جمالی وارد بر قلب، گرچه به روش جلالی باشد. ۲ـ زمان تجلّی.

عیش: لذت انس با حضرت حق که همراه با شعور و آگاهی در حین لذّت است.

عیش نقد: وقت.

غ

غارت: جذبة الهی که بدون سلوک بر دل وارد شود.

غفلت: دوری سالک از ذکر به غفلت دل از حقیقت که مایة ابطال وقت به بطالت است.

غافل: محجوب از حقایق که در جهل مرکّب به سر می‌برد.

غربت: مقید ماندن نفس عارف در جهان مادّی در حالی که مجانستی با آن ندارد.

غرباء: عارفان.

غزال رعنا: محبوب لم یزلی.

غمخوار: صفت رحیمی حق در مورد سالکان که ویژة آنان است.

غم‌گزار: مقام مستعدّی سالک.

غمزه: ۱ـ نگه داشتن محبوب است سالک را در دو حالت خوف و رجا با رساندن راحت پس از محنت و چشاندن محنت پس از راحت ۲ـ فیوضات و جذبه‌های قلبی.

غمگسار: صفت رحمانی حضرت حق که شمول دارد.

غیرت: طلبِ نبودن غیر در میان سالک و خداوند.

ف

فترت: سستی و خاموشی آتش سوزان شوق آغازین سلوک.

فتنه: گرفتار و اسیر معشوق شدن.

فراق: غیبت و جدایی از وحدت.

فرح: لذت قلبی ناشی از نزدیکی به محبوب.

فریب: استدراج سالک از طرف محبوب که به جهت امتحان انجام شود.

فغان: اظهار احوال درونی.

فقر: ناداری مطلق در برابر حضرت حق.

فقیری: عدم اختیار.

فنا: اندکاک جهت بشری سالک در جهت ربوبی محبوب. فنا در برابر بقا است.

فیض: واردة قلبی از طریق الهام که بر اثر رنج سلوک، کسب می‌شود.

ق

قامت: ۱ـ سزاواری پرستش که ویژة خداوند است. ۲ـ حضرت الوهیت که برزخ وجوب و امکان است.

قبض: گرفتگی نفس سالک در پی لغزش او یا بدون آن.

قبله: محبوب حقیقی که ذات واحد الله است و به او باید توجّه کرد.

قد: قامت

قدح: استعداد هر ذرّه، به قدر خویش، برای شراب محبّت فطری حق و فیض او.

قفس: تن آدمی و نفس امّاره.

قلّاش: کسی که از دنیا دل بریده و از هیچ چیز و هیچ کس جز محبوب باکی ندارد.

قلندر: کسی که از غیر محبوب بریده و لذا به آداب و رسوم اعتباری اعتنایی ندارد. (قلندر و قلاش هم معنایند یا معنایی نزدیک به هم دارند)

قمار: سرباختن در راه محبوب.

قمارخانه: محل اجتماع عاشقانی که در راه محبوب ترک سر کرده‌اند.

قیامت صغرا: موت ارادی.

ک

کاهلی: کند بودن سیر الی الله.

کدورات: تعلّقات دنیوی.

کرشمه: تجلّی جلالی.

کشف: ظهور آن چه پنهان است، در قلب، یعنی رفع حجاب و اطلاع بر ماوراء حجاب.

کشف صوری: کشف همراه صورت.

کشف معنوی: کشف بدون صورت.

کعبه: ۱ـ توجه دل به سوی خدای محبوب ۲ـ مقام وصل.

کفر: تاریکی عالم کثرت و تفرقه.

کلیسا: عالم معنی و شهود.

کمان ابرو: سقوط سالک از مقامش به جهت تقصیر؛ و بازگشتش به مقامش به حکم جذبه و عنایت.

کنشت: عالم معنی و شهود.

کنعان: عالم ملکوت.

کنیسه: عالم معنی و شهود.

کوه طور: مقام فنا.

کوه قاف: مقام یکرنگی.

کوه هستی: خودبینی و انانیت.

کوی خرابات: مقام فنا و وحدت و بی‌خودی.

کوی میکده: کوی خرابات.

کوی مغان: کوی خرابات.

گ

گبر: عارف موّحد که یکرنگ است.

گرگ: نفس امّاره.

گلزار: مقام گشادن دل سالک در معارف.

گنج: مقام عبودیت.

گیسو: راه طلب به عالم هویت.

گلخن: ۱ـ تن که زندان نفس است ۲ـ دنیا و ابتلائاتش.

گم شدن: مقام فنا و بیخودی.

گوهر: ۱ـ جان آدمی ۲ـ حقیقت انسان کامل.

ل

لاله: ۱ـ نتیجة معارف که مشاهده می‌شود. ۲ـ چهرة گلگون محبوب که عاشق را داغدار می‌کند.

لاشیء: لقب دنیا.

لب: ۱ـ روان بخشی و جان فزایی ۲ـ افاضه وجود به نَفَس رحمانی.

لعل: دل درویشان.

لوائح: انواری که در اوائل سیر، سالک مشاهده می‌نماید. قریب المعنی با طوالع و لوامع.

لیلة القدر: شب قدر.

م

ماه صیام: مرحلة ریاضت.

مجاهدت: ریاضت.

مجذوب: کسی را که خداوند به کمند جذبه برباید و بدون رنج و کوشش به مقامات برساند.

مجذوب مطلق: فانی باقی در فنا که به مرحلة بقا بار نیابد. اینان دیوانگان حق نام دارند.

محاسبه: حسابرسی سالک از خویش که از رعایت آداب سلوک غفلت نکرده باشد.

محبوب: حضرت حق.

مُحرم: اهل سلوک.

مخموری: بی‌خودی.

مُدام: شراب وحدت که عارف هماره از آن سرمست است.

مدّعی: مخالفان طریق سلوک و عرفان.

مراد: عارف کاملی که شایستة دستگیری سالکان است.

مراقبه: کشیک نفس کشیدن تا از توجه دائم به مقصود باز نماند.

مرد مطلق: عارف کامل.

مرشد: عارف کامل که راهنمای راه است.

مرید: طالب کمال که معمولاً با ارادت به شیخی ره می‌سپارد.

مژه: ۱ـ حجاب سالک در ولایت به جهت کوتاهی در اعمال ۲ـ تیر غمزة معشوق به سینة عاشق.

مسافر: سالک الی الله.

مست: سالک عاشق که از بادة هستی، از خود بی‌خود شده است.

مست خراب: مستغرق در سُکر و مستی.

مستوری: کنه هویّت الهی که از ادراک همه پوشیده است.

مستی: بی‌خودی سالک از خود بر اثر باده‌خواری.

مشرق: جان.

مشارطه: عهد صبحگاهی سالک با نفس خود که از حدود تجاوز نکند.

مِصطبه: خرابات.

مطرب: پیر کامل و مرشد مکمِّل.

مطالعه: توفیقات حق برای عارفان.

مطلوب: حضرت حق.

معتکف: قطع علاقه‌های دنیوی و برگزیدن و دل دادن به راه حقیقت.

معشوق: خداوند از آن جهت که شایستة دوستی فقط اوست.

مغرب: جسم.

مغنّی: رساننده فیض.

مقام: مرتبه‌ای سلوکی که ملکة سالک شود.

مقام بی‌نشانی: مرتبة ذات الهی.

مکاشفه: کشف.

مکر: اظهار کرامات، بدون امر واردی.

ملاحت: بی‌نهایتی کمال الهی.

ملامتی: سالکانی که در عین مواظبت بر آداب باطنی سلوک، به گونه‌ای در میان مردم رفتار می‌کنند، که مورد سرزنش قرار می‌گیرند.

منزل جان: مقام الهی و مرتبة فنای در معشوق.

موت: نابود کردن صفات ناپسند، به ریشه کن کردن هوای نفس.

موت ابیض: (مرگ سفید) گرسنگی.

موت احمر: (مرگ سرخ) مخالفت با هوای نفس.

موت اختیاری: ۱ـ خلع نفس از بدن به صورت موقّت ۲ـ قلع و قمع هوای نفس.

موت اخضر: (مرگ سبز) بی‌اعتنایی به پوشاک و اکتفا به لباس پست.

موت اسود: (مرگ سیاه) تحمّل بر آزار خلق در راه محبوب که مایة فنای در محبوب است.

موج: تجلیات وجود مطلق.

موج الست: نَفَس رحمانی.

موی: (زلف) ظهور حضرت حق در ماسوا که ربوبیت اوست.

موی میان: نظر سالک به قطع حجب از خود و غیر خود.

مهربان: صفت ربوبیت.

مُهره گلگون: تجلیات در غیر مادّه.

میان: وجود سالک، آنگاه که حجابی نمانده باشد.

میان باریک: حجاب وجود سالک.

می: ۱ـ جوشش عشق ۲ـ مراقبه.

میخانه: ۱ـ باطن عارف کامل که منبع ذوق و شوق و معارف است. ۲ـ عالم لاهوت.

میکده: ۱ـ میخانه ۲ـ جای مناجات بنده با حق به طریق محبّت ۳ـ مجلس انس دوستان ۴ـ خرابات ۵ـ خانقاه.

میر مجلس: ۱ـ ساقی میخانه ۲ـ رند خرابات.

می مغانه: تجلیات ربانی و انفاس قدسی مرشد کامل.

مینا: دل عارف.

ن

ناز: ۱ـ تقویت معشوق عاشق را در عشق ۲ـ فریب دادن معشوق، عاشق را.

نام: شهرت طلبی و هوس نیکنامی که بر رند عاشق حرام است.

نای: پیغام محبوب.

نرگس: چشم.

نسیم: ۱ـ یادآوری جهت عنایت حضرت حق ۲ـ تجلی جمال الهی ۳ـ نفس رحمانی.

نَفَس: خنک شدن قلب به لطائف غیبی که ویژه صاحبان نَفَس است.

نقاب: حجاب میان محبّ و محبوب.

نقطه: وحدت حقیقی.

نَوال و نَواله: خلعت‌های الهی که به مقرّبان می‌رسد.

نیم مستی: آگاهی از استغراق خود و نظر داشتن بر آن.

و

وادی یمن: ۱ـ طریق تصفیة دل که موجب قبول تجلی الهی است. ۲ـ وحدت مطلق.

وارد: خواطر قلبی که بدون اختیار بر دل فرود می‌آید.

واصلان: سالکان رسیده به مقام فنا.

واقفان: متوقفان در راه که ارتقا نیابند.

وجد: حالت طرب ناشی از واردات قلبی سالک.

ورد: اذکار لفظی سالک.

وصل: اتّصال سرّ سالک به حق که در پی آن به جز حق نبیند.

وصال: وصل.

وطن: ۱ـ مقام قرب حق ۲ـ استقرار عبد در حال و مقامی خاص.

وفا: انجام اعمال و آداب سلوک، که تعهد کرده بدان ها پای‌بند باشد.

وقت: حال واردة بر سالک که اقتضای رفتاری خاص دارد از آن جهت که اقتضای این رفتار را دارد. حال باید غنیمت دانسته شود.

وقفه: توقّف بین دو مقام به خاطر ادا نشدن حقوق مقام پیشین و عدم لیاقت ورود به مقام پسین.

ولایت: قیام عبد به حق در مقام فنا از نفس.

وهم: عالم امکان.

ویرانه: عالم مادّه و مادیات.

هاتف: دعوت کنندة به سوی حقیقت که در دل سالک تجلّی می‌کند.

هجر: دوری از محبوب که بر عاشق بسی تلخ است.

هجران: هجر.

هشیاری: بیرون شدن از مستی غلبة عشق که مایة بی‌خودی بوده است.

همت: تصمیم قاطع بر پیمودن مسیر قرب الهی.

هُو: غیب مطلق.

هیبت: اثر مشاهدة جلال در دل عارف.

ی

یار: حضرت محبوب.

یقظه: بیداری از غفلت از راه قرب.

یوسف قدسی: روح شریف انسانی که گرفتار ظلمتکدة تن است.